دقايق بارانی

مهربان ترین مهربانان سلام

خدا جون امروز خیلی قاطی ام نمی دونم چرا؟هرجا رفتم که خودمو خالی کنم نشد گفتم بیام اینجا دوکلمه حرف حساب باهات بزنم وبرم

خداجون خلاصه کلام خسته شدم

ازچی ؟

از عشق ،ازعاشق شدن ، ازانتظار،از یکنواختی ام

خداجون چقدر واسه داشتن یه همدم خوب بهت التماس کنم

خداجون ازتنهایی خسته شدم

دارم کم می یارم

من که مثل بقیه ازت پول و ثروت ومقام نخواستم

فقط ازت یک ادم خوب خواستم که منو درک کنه ،دوستم داشته باشه ،فقط همین

خیلی توقع زیادی اه؟

خدایا چرا بنده هات همه یه جوری شدن

چرا همه ازت انتظار گناه دارن؟چرا همه فقظ ظاهر ادم رو می بینن وبه دنبال باطنت نیستن؟چرا هر کی بی حیاتره محبوب تر و خوش اقبال تره؟

چرا همه ادم رو با قیافه و با پولت می سنجن؟

چرا هیچ کس واسه محبت وعشق تره هم خرد نمی کنن؟

خدایا این روزها هرکی می آد سراغ آدم فقط واسه لذت آنی وگناه آدم رو میخوان

خدایا دوباره بهت می گم

همیشه عاشق نیگرم دار

ولی یکی رو نصیبن کن که لایق عشقم باشه

منو واسه خودم بخواد نه واسه چیزهایی که دارم

منو با همه بدیها و خوبیهام قبول  کنه

منم قول میدم به بزرگی خودت تاهمیشه عاشقش بمونم

خدایا کمکم کن

نذار حس کنم تنهام

منتظرم خدایا

+نوشته شده در یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٧ساعت٧:۳٧ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()

روبروی من ایستاده ای

با پیراهنی سیاه  

و عینکی سیاه تر

و من خیره خیره تو را نگاه میکنم

نگاه می کنم

ونگاه میکنم

دلم میخواهد تمام

ساعات زمین را اینجا

به عاریه بگیرم

چشمانت را از پس سیاهی عینک  نمی بینم

کاش این عینک سیاه رابرداری

تاببینم تو هم این چنین عاشقانه مرا

می نگری ؟

چشمانم را می بندم

درهمان عالم زیبای همیشگی

به طرفت می آیم

عینک را از روی چشمانت برمی دارم

ودر عمق چشمانت غرق می شوم

صدایی مرا به خود می آورد

چشمانم را باز میکنم

نزدیکم ایستاده ای

آنقدر نزدیک که نفست رابرروی صورتم حس می کنم

سست می شوم

خدایا ! کمکش کن که بگوید

بگوید او هم مرا میخواهد

خدایا , خدایا

.

...

ولی نه ,

نه تو پا پیش خواهی گذاشت

و نه من این غرور لعنتی را

زیر پا له خواهم کرد

هر چه قدر تورادوست دارم

از او متنفرم

او نخواهد گذاشت که من فریاد بزنم :

"رضا  , تاهمیشه دنیا دوستت خواهم داشت ,هر چند این را هرگز نخواهی فهمید "

کاش می دانستی

کاش از نگاه مشتاقم این را می فهمیدی

واین بارنیز این گونه

بی تفاوت از کنارم نمی گذشتی

دوستت خواهم داشت

تاهمیشه دنیا

همیشه همیشه

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢ آذر ،۱۳۸٧ساعت۱٢:۱۸ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

امروز روز محاکمه من بود

به جرم  بی گناهی

تنها محکوم  روی زمین

که تابحال به جرم بی گناهی

محاکمه شده

محاکمه صحرایی

بدون وکیل مدافع

و بدون حق اعتراض محکوم

و قاضی عادل

قلبت  بود

قلبی که سالها تپش عاشقانه قلب

محکوم را حس کرد و حتی برای لحظه ای نلرزید

و چشمت

چشمی که نگاه اشک آلود ومنتظر محکوم را سالها دید

و برای لحظه ای  نمناک نشد

و عقلت

که سالها شوریدگی و دیوانگی محکوم را دید

و برای  آنی نخواست خود را به خفتن بزند

 و دستت

که سالها اشتیاق دستان محکوم

رابرای فشردن حس کرد

و برای لحظه ای شور ی از خود نشان نداد

وخودت

که سالها عاشقی ام و شوریدگی ام را دیدی

وبرای ثانیه ای نخواستی خود را بجای من بگذاری

تا بفهمی چه درد بی درمانی دارم

محکوم ،محکوم شد

محکوم تر ازهمیشه

به حبس در جاده انتظار

محکوم حق اعتراض ندارد ....

درست مثل سالهای انتظار

 

 

 

********************************************************

دوستان خوب سلام

این چند وقته که نبودم رفته بودم تهران ،هم واسه عروسی بهترین و عزیزترین دوستم

نازی ،هم واسه شرکت تو کارگاه فیلم نامه نویسی استاد فرهاد توحیدی که تودانشگاه صداوسیما برگزار شد .خدایی هم عروسی خیلی خیلی خوش گذشت هم کارگاه خیلی پربار بود ،کلی چیز یادگرفتم ،کلی هم دوستا ی خوب پیدا کردم

اگه عکس هایی که تو کارگاه انداختیم به دستم برسه حتمامیذارم تو وبلاگ

خوش باشین وسلامت

تابعد

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٧ساعت۱۱:٢٩ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()

حسرت

به عادت همیشگی ام کنار پنجره می نشینم

و  چشم می دوزم به پیچ خیابانی که روزها وساعتها ولحظه ها

به امید آمدنت آن را آذین بستم

ولی ناگاه یادم می آید که تمام شد

تمام امیدها وآرزوهایم برای با تو بودن

و دلم می سوزد٠٠٠

 ودلم می سوزد و تنگ می شود برای

تک تک ثانیه هایی که به امید آمدنت سپری کردم

دلم تنگ می شود برای تک تک قطرات اشکم که در دلتنگی ندیدنت ریختم

ودلم تنگ می شود برای بالشتی که هر شب بغضم را درونش خالی می کردم

تا صدای هق هق گریه هایم تبدیل به رسوایی دوست داشتنم نگردد

ودلم تنگ می شود حتی برای سطل زباله ای که تند تند از دستمال کاغذی های خیس و مچاله ام پر می شد

ودلم تنگ می شود برای خدایی که ثانیه به ثانیه برای داشتن تو به او التماس می کردم

ودلم تنگ می شود برای تو

و برای تو

و برای تو

٠

٠

٠

بی شک تو بدون من زندگی خواهی کرد

و من نیز بدون تو نخواهم مرد

 فقط دلم به حال عشق ناکاممان می سوزد

که شکوفه نزده پرپر شد

فقط امیدوارم  خداوند انتقام

این قتل فجیع را

از عشق آینده تو نگیرد

آخر دلم برای او هم می سوزد .  

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧ساعت۱۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()

به رسم همیشگی

می نوشم قهوه تلخ داخل فنجان را

و با هزار امید نا امید

می نگرم ته مانده قهوه تلخ را

که شاید در آن دنیا ی تلخ و سیاه  ته فنجان

ببینم تو را و خودم

دست در دست هم

درحالی که به پنج وارونه ارغوانی رنگ  بالای سرمان

خیره شده ایم

کاش این لحظه به بلندی یک حباب نبود

می خواهمت با همه تلخی و پوچی

که عشق تونصیبم کرده

ای شیرین ترین تلخی دنیا

 

*********************************************

دوستان عزیز ودوست داشتنی خودم سلام

مرسی از همه اتون که به من سر زدید این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاد جز این که می خوام تو این هفته اولین فیلم کوتاه خودم را جلوی دوربین ببرم بعد از 2 سال دعا کنید واسم خیلی استرس دارم داستان فیلم رو که خودم نوشتم بعدا می ذارم تو وبلاگ به شرطی که نظر بدین درموردش . دوستتون دارم وارزوی روزهاش قشنگ وشادی رو واسه همه اتون می کنم .

شاد شاد باشین و سلامت  در پناه خدای مهربونی که تو همین نزدیکیهاست .

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸٧ساعت۱:٢٦ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پائیز عجیبی دارد

غنچه ، شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

باخبرگشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه

شاید از جا یدگر مزرعه شیبی دارد

سیب هرسال دراین فصل شکوفا می شد

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد !!...

دوستان عزیزسلام

بازپائیزاومد فصل محبوب من ، فصل برگهای زرد وخش خش اونها زیرپای عابرا،یادش بخیر اون موقعها که هنوز ندا ونازی نرفته بودند تهران باهم راه می افتادیم می رفتیم تو کوچه پس کوچه های شهر وعمدا روی برگهای خشک راه می رفتیم تا خش خش صدابده بعد هم که بارون می گرفت زیر بارون حتی اگه خیلی هم شدید بود قدم میزدیم وبعضی وقتها هم می زدیم زیرآواز

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی آد

صدای شرشر بارون توی ناودون نمی آد

اون که من دوستش دارم از خونه بیرون نمی آد

واسه این دل تنها دیگه مهمون نمی آد

حتی یادش بخیر زمانی که واسه راه رفتن 3 ساعته زیربارون ریه هام عفونت کرد و10 روزبستری شدم

دوباره بارون دوباره پائیز ودوباره حس گرم عاشقی

بارون که می آد توهوای گرفته پائیز دلم می خواد عاشق بشم

عاشق ترازهمیشه یک عاشق راست راستکی

ایشالله پائیز قشنگ و خاطره انگیزی داشته باشید .

***************************************

راستی پل نیومن هم مرد بیچاره ،من که نمی تونم بازی فوق العاده اش رو توبیلیارد باز وتابستان داغ وطولانی و گربه روی شیروانی داغ از یادببرم . روحش قرین شادی   

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٧ساعت۱:٠٩ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

از تو نا امیدم

خود را

و عشق را

به درون آتش نگاهت

خواهم انداخت

تا خاکسترم را باد

به شوره زار قلبت برساند

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٧ساعت٢:٤۳ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()

خداحافظ دقایق بارانی

خداحافظ امید واهی

خداحافظ عشق

خداحافظ دلهره ندیدن تو

خداحافظ اضطراب دیدن تو

خداحافظ امید باتوبودن

خداحافظ ....

خداحافظ.........

روزها وساعتها بود که می خواستم بگویم خداحافظ ولی نمی توانستم

تجسم یک لحظه باتوبودن تمام نقشه هایم را نقش برآب میکرد

تجسم بودن با تو ،خندیدن وگریستن باتو ،مراامید دوچندان میداد

که بمانم وبنویسم از تو

وبمانم و دعاکنم برا ی با تو بودن

که بمانم ودستانم رابرآسمان بلند کنم وبخواهم ازآن یگانه بی همتا که تورا

وفقط تورا

همنشین ثانیه ها ولحظاتم کند

ولی اکنون دیگر نه

نه دیگر تورا میخواهم ونه باتوبودن را

می خواهم خودم راازاین پیله ای که سالهاست به دورخودکشیده ام

آزادکنم ...

واز خدابخواهم که بدون من هم

تورا

شاد شاد

 وهمراه خوشبختیها کند

تک تک لحظاتت

بدون من

وغریق شادی باد

هنوزهم دوستت دارم

این اعتراف تلخی است ...

*******************************************

دوستان عزیز سلام

خوبی هستین که ایشاله ؟چی کار میکنید با ماه رمضون ؟ایشاله عبادت همه قبول باشه ،منو که یادتون نمی ره دعاکنید ،به خدا من همتونو همه جوونها رو موقع نماز وافطار وسحر دعا میکنم .

راستی این سریال های ماه رمضون رو میبینید؟

می شه گفت افتضاحه ،عطاران ولولایی که سریالشون هیچ فرقی باسالهای گذشته نداره ،البته ازاین نظرخوبه که ادمو یه ذره میخندونه ،سریال شبکه دو ،داداشی ،ببخشید حضرت داداشی سلام اله علیها،اونم که ازالان معلومه چه می شه ،مادره می میره ،کاظم خونواده رو بهم می ریزه ،اخرشم جلال وکاظم رسوا میشن ،داداشی ونرگس خانوم همه چی تموم عروسی می کنند وسالهای سال با خوبی خوشی کنارهم زندیگ می کنند .سریال شبکه اول ازهمه ا شافتضاحتره ،اخه یکی نیست به این سیروس مقدم بگه کدوم مادرشوهر هست که واسه عروش از گردن به پایین فلجش این جوری کنه ؟البته افسانه بایگان وفرامرزقریبیان بابازی تواین سریال چرت همه گذشته هنری شونو زیرسوال بردند ،افسانه بایگاه حاج خانم وقریبیان حاج اقا ،خدایی این سریال رو فقط مهراوه شریفی نیا قشنگ کرده خداییش خیلی نازه ،ازاین پسره هم که میخوادادای محمدرضافروتن رودربیاره خیلی بدم می اد.اون دختره ،معصومه هم که انگارفرشته اسمونی بود ،حتی اولای وپیغمبرخدا هم مرگش دست خودش نیست اون وقت این خودش تعیین کرد کی بمیره ؟خداییش بااین سریالهای چرت شعورمردمو به مسخره گرفتن ،هرکس سیروس مقدم رو دید جای من بهش بگه اخه مرد حسابی بلدنیستی مگه مجبوری سریال بسازی ؟گردنتو که زیرگیوتین نذاشتن ،واقعا که ؟

خوب بگذریم زیادحرف زدم ،روزه اتون قبول ،منم دعا کنید ،توروخدایادتون نره ها.

تا بعد

دوستتون دارم

+نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧ساعت٥:۳۳ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()

تق تق تق .....

صدای چک چک قطرات تردیدم

تردید بر بودن بی تو...

نفس کشیدن بی تو ...

آرزوداشتن بی تو....

آیا می شود ؟

می توان بی تو زیست وبی تو نفس کشید و بی تو آرزو کرد؟

کاش می دانستی فراموش کردنت مانند بودنت درکنارم محال است

محال ......

**************************************

دوستان عزیز سلام

خبرهای تازه دارم براتون ,امسال دانشگاه قبول شدم ،البته خیلی دیرولی خوب بالاخره ازیه جایی باید شروع کرد، راستش واسه اطلاعتون بگم من 10 سال پیش وقتی 17 سالم بود نرم افزارکامپیوترقبول شدم ،رشته ای که از اول ازش متنفر بودم ولی خوب به اجبارخونواده رفتم وخوندم و19 سالگی ام هم رفتم سرکارتاامروز ولی همیشه دلم پیش علوم انسانی وتاریخ بود تابالاخره امسال کنکوردادم وعلوم سیاسی قبول شدم ، تاامروز واسه دل خونواده ام درس خوندم ازامروز یعنی از 27 سالگی ام می خوام اونی بشم که خودم می خواستم ،دعا کنید موفق بشم ،راستی سرکارم رو هم می رم استعفانمی دم ،هم کار هم درس چطوره؟

همتونو دوست دارم ،راستی نماز وروزه اتون قبول ،خدایی من از ساعت 5 به بعد می میرم از تشنگی ،همدیگرو موقع افطار دعاکنید مخصوصا مریضها وجوونها رو

 

+نوشته شده در جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧ساعت٢:٢٦ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

باران

 

باران 

 کوچه

 تو

 تنهائی

چشمانم رابرروی هم می گذارم

دستانم رابرروی کاهگل خیس دیوارکشیده و می شمارم

۱

۲

۳

....

۱۰۰

.....

۹۹۹۹۹۹۹۹

........

نیامدی

کاش درکلاس ریاضی ,

 میخواستم که بیشتر بدانم

برای شمردن دقایقی که دستانم ازروی کاهگل خیس بلغزد

وسایبان چشمان همیشه ترم گردد

برای اینکه ببینم تورا

که بدون چترمی آیی

وقدمهایت راهمسایه گامها ی خسته ام  خواهی کرد

برای همیشه

برای همیشه همیشه

هنوزدلتنگت هستم بهترینم

دوستت دارم دوستت دارم

دوستان خوبم

دارم یک هفته ای می رم مشهد ,جای همه اتون سبز ,واسه همه تون دعا میکنم ,شماهم تواین شب وروزهای قشنگ واسه من وواسه همه مردم مخصوصا"جوونا دعاکنید ,عید نیمه شعبان هم مبارک . توروخداهمدیگروفراموش نکنید واسه هم دعاکنید ,خداروقسم می دم به همه خوبهای درگاهش که حاجت وآرزوی همه جوونهامونو برآورده کنه وهرچی روواسمون پیش بیاره که خودش صلاح میدونه نه اون چیزی که ما فکرمیکنیم به صلاحمونه

واسه من هم دعاکنید ,همه اتونودوست دارم وازطرف همه اتون نائب الزیاره ام .

شادباشید وسلامت .

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٧ساعت۱٠:٤۸ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()